تبليغاتX
یلدای سپید
 
و ملک مروارید آرمیده و ماهی و مرجان سپرده به تقدیر را نصیبی نرسید جز این شیار کف آلود
 

توضیح:

تیرداد نصری مردی از جنس آفتاب با پشت زمینه باران از تبار خانه بدوشان یلداپوش با ردایی پوشیده از شعر که جوهر قلمش هر لحظه به سینه ما می رسد.

 

مقدمه:

من در این قسمت شعر (سه سقوط) تیرداد نصری که یکی از بهترین آثار اوست را مورد تحلیل قرار داده ام.

                   

نه به تماشاي برق شفقتي در چشمهاي يك زندگي –
خم شده اي تا رخسارة خودت را
در ملايمت يك دريا ببيني .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تصوير تو ، موج مي خورد وُ در هم شكسته مي شود
تصوير تو ، موج مي خورد وُ از هم پراكنده مي شود

به درون مي نگري ؛
سه سقوط مي بيني

سقوط اول :
از پله ها به اعماق مي رفتي به يك جسد برخوردي .
فرشته اي فراز سرعت بال مي كشيد وُ سمت جلو مي رفت
گاهي به عقب بر مي گشت ببيند كه پشت سرش هستي ؟
آنوقت بر مي گشت وُ باز سمت جلو مي رفت .
غبارواره هاي جسد
همراه بوي ليمو - همراه سيزده سالگي ات
كنار تو مي آمدند آنقدر كه
روبرو
تاريك شد و تاريكتر .
جلوتر نمي شد رفت - برگشتي .

سقوط دوّم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا درون . تا خويشتن خويش
در بيرون ، كتاب ها در شعله ها مي سوخت و
در درون ، طنين نام هاي مباركي مي پيچيد.
با هر شليك ، تو بودي كه مي مردي
با هر شليك ، خون بيست سالگي تو بود فواره اي كه
خاك را
خم مي شد وُ
مي رفت به جستجو براي پيغامي .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در روبرو
جز تيغ هاي تيز درخت ليمو
ميوه اي نبود : زخم ها بر سر انگشتهاي تو افتاد .
جلو تر نمي شد رفت – برگشتي .

سقوط سوم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا پيري . تا كنار جانت .
كسي نيست ترا كفن بپوشاند
كسي نيست تا دفنت كند
فراز مرده ات
فرشتگان بي صدا چرخ مي زنند وُ
به زلال اشك غسلت مي دهند .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جلو تر نمي شود بروي – بر مي گردي .

اكنون در ايستگاهي – اكنون منتظر .
اكنون تمام كودكان تو با بيست ساله هاي من
تمام بيست ساله هاي تو با سالخوردگان من
مي روند وُ مي آيند
و در رخسار هم چيزي آشنا مي جويند
از آنان ، كساني به احضار روح مي روند
از آنان ، كساني به سقوط مي انديشند
از آنان ….. كسي قطره اي در كف اوست :
مي ايستد
به سمت آسمان مي چرخد
و قطره كف دست – تمامت خود را –
جلو صورت خورشيد مي گيرد

 

درآمد

آنهایی که با شعرهای تیرداد نصری آشنا هستند بخوبی می دانند که روح دمیده شده در آثارش موجی از حرکت را بوجود آورده و قدم زدن در این فضا تجربه ایست که فقط ویژگی شعرهای اوست و در کمتر جایی می توانیم همانند آن را ببینیم. ما

تعداد قابل توجهی از آثار او را می توانیم در قالب متنهای چندسویه نگر تحلیل کنیم. استادی تیرداد نصری در شناخت پتانسیل واژگان و کشیدن کارکردی متفاوت از واژه هاست.نکته مهم در آثار ایشان این است که کمتر اتفاق می افتد که واژه یا گزاره یا پی رفتی اضافی و بدون کارکرد در اثرش وجود داشته باشدو این باعث شده که امکان پس و پیش کردن واژگان و گزاره ها باعث تخریب متن شود.

در اکثر شعرهای تیرداد نصری چندین زاویه برای نگاه کردن و ورود به جان متن روبه روی مخاطب آگاه صف کشیده است که معمولا این زاویه ها در طول یکدیگر قرار می گیرند نه در عرض. یعنی مخاطب در مواجهه با جهان متن به زوایای ناپیدای پیدا شده در متن می رسد و دست و پنجه نرم می کند. به نظر من تمام پی رفتهای در متن بر اساس ساختهای روایتی شخصی- تجربی شکل گرفته اند که ساختاری شاعرانه را خلق می کنند.

این شعر شعر مکالمه است با دیالوگی یک سویه. ما پاسخ واژگانی نمی شنویم فقط فضا است که پاسخ می دهد. راوی محصول یک فضای سیاه و طبقاتی است که گاهی در افول و گاهی در فراز حرکت می کند. راوی با حرکتی ضربدری پیش می رود و با متن در فضایی با سیالیت غم و مرگ به عنوان پله های اول و آخر این فضا برخورد می کنیم. گاهی این حرکت به مرگ نزدیک می شود ولی به آن نمی رسد و گاهی هم ... راوی به مثابه بتی است شکننده در روبه روی کاراکتر و حتی در ذهن مخاطب می تواند به راحتی جانشین کاراکتر شود کاراکتری که جسمیت آن به نحوی زیر سوال می رود و به فرامتن می رسد و روح در متن می ماند و می رود... ما هر لحظه با جابجایی زیرکانه شخصیت متن و جانشینی مخاطب به جای آن به روی پله های سقوط مواجهیم. در آغاز با یک نقض آشکار روبه روییم و راوی در دفاع از بینش خود برمی خیزد و خیلی گوشخراش می گوید(نه به تماشای برق شفقتی در چشمهای یک زندگی) راوی کاملا موضعی دفاعی به خود می گیرد با (نه) که جیق شده است و این در ابتدای متن شوکی قوی برای مخاطب است . در این گزاره به شکل مجازی با دو اندیشه روبه روییم  یکی اندیشه کنش پذیر راوی و دیگری اندیشه نیمه بیدار ضمیر(تو) که این دو در فضای متن و در خط کشی های جهان مدرن امروز کاملا تجزیه پذیرند ولی هیچ گاه حل نمی شوند همیشه درچشم هستند گاهی کورمی کنند و گاهی بینایی می بخشند. چنین فضایی که خاکستری متمایل به سیاه است هر نگاهی را قبول نمی کند

و تنها چیزی را که به کاراکترها تحمیل می کند انزوا پذیری است. اصلا به نوعی این دو یعنی(جامعه ای با فضایی سیاه که متعلق به اکثریت است و کاراکتر) از هم فرار می کنند و جالب اینجاست که هرچه از هم دور می شوند انگار که به هم نزدیکتر شده اند تا جایی که حتی روح مجرد نمی تواند بگریزد و هربار با مانعی برخورد می کند و برمی گردد. این رفت و برگشت و تقلا به نوعی غرق شدن تدریجی در این سیستم را برجسته کرده است و این فضا نه غرق می کند و نه نجات می دهد یعنی بین دو قطب (زندگی – مرگ) کاراکترها دارای بلیط رفت و برگشت هستند که زمان گاهی سواری می دهد و گاهی لگد می اندازد.

و به نظر من انگشت اشاره این فضا از بزرگراه عینیت رد شده و در کوچه پس کوچه هایش توقف کرده است. اما هستی شناسی راوی و کاراکترکه به نحوی جدایی ناپذیر شکل گرفته اند دارای بعدی اسطوره ای است و همدیگر را می پوشانند اشاره ایست به بحثی فلسفی با عنوان [ضیافت افلاطون] که بیانگر این است که( هر کس نیمه گمشده ای دارد که بدنبال آن در جهان سرگردان است) و ما این سرگردانی را به نحوی دیگر و نه  به طور رمانتیک آن بلکه به شکلی انزواگونه در کلیت متن شاهد هستیم.

در گزاره (به درون می نگری) واژه [درون] کارکردهای بی شماری دارد که بعضی ها را به طور مستقیم و بعضی دیگر را غیرمستقیم نشانه رفته است.

من به سه نوع آن اشاره می کنم: 1- درون به مثابه ذات و جان بشر با تمام پیچیدگی هایش 2- درون به معنای گسترده تر یعنی جامعه یعنی جهان که پر از حادثه اند 3- درون به معنای تقابل عناصر با هم مثل [زمین و دریا]

در حالی که زمین دارای نمادی اسطوره ای است و حتی در اکثر روایتهای مذهبی مورد توجه قرار گرفته و دریا در اندیشه های روانشناسی فروید دارای معناهای ناخودآگاه است.این گزاره از یک درون حرف نمی زند. مثل پیازی که دارای لایه های زیادی است و قیمت گذشتن از هر لایه حداقل انداختن یک پوسته است. این یعنی هیچ عبوری کشک نیست رنج است رنجی که کمتر می سازد و بیشتر می سوزاند. کاراکتر ممکن است درون را نبیند پس راوی در شمایل گزارشگر ظاهر می شود و پیش می رود.

به سه سقوط می رسیم . سقوط اول در یک بی اعتمادی عجیبی شکل می گیرد جایی که حتی فرشتگان به روح مجرد اعتماد نمی کنند و دائما بر می گردند...

زمان می ایستد و به نوعی برمی گردد به عقب اینجا تیرداد به خوبی با زبان بازی می کند. سقوط دوم با یک فاصله زمانی نسبتا طولانی اتفاق می افتد و ما ناچارن به وسعت درون پی می بریم که به مثابه جهانی سربه مهر است.در سقوط سوم شاهد سرگردانی خاصی هستیم که حتی فرشتگان به آن دچارند و این سقوط کامل کننده مراحل قبلی است ولی باز هم (جلوتر نمی شود بروی – برمی گردی).

هر سه سقوط در گذشته اتفاق می افتند و به زمان حال می رسند که در زمان حال هم با سه سقوط به نوعی دیگر مواجهیم. یعنی سه مسیری که ته ندارد خودش را نمایان می کند و اشخاصی را برمی گزیند و با خود می برد.این شعر هر چه بیشتر مشمول زمان شود خیلی بیشتر پاسخگو می شود و شاید تنها زمان است که می               تواند پوست این شعر را بکند  و به ما نشان دهد. این شعر به نوعی پیشگویی است .اگر سر بچرخانیم درون خود را در درون جامعه ای سنگین و درون جامعه را در درون زمینی گرد ودرون زمینی رادر درون منظومه شمسی ببینم هم زمان از سه لایه عبور کرده ایم شاید بهتر باشد بگویم که سه بار سقوط کرده ایم هر هربار درون چاله ای بزرگتر و گسترده تر . اما اگر از کارکرد ضمایر در شعر سخن بگوییم این است که ضمایر از آغاز تا نیمه بیشتر متن کا ملا ضمایری خطابی هستند (تو) که در پایان به( آنان) استحاله شده است  واز فردیت به جمعیت رسیده است . ودراین نکات ریزی است یعنی ازسقوط یک فرد به سقوطی جمعی ختم می شود و این گستردگی همچنان به قربانیان بیشتری می اندیشید.واین باز دارای نگاهی اسطوره ای است چون من بنای این شعر را به نوعی بر سقوط آدم و حوا در زمین می بینم جایی که در ابتدا فقط دو نفرند ولی در گذر زمان آدمها و حواهای بسیاری به سقوط می رسند.

راوی در ابتدا درهیبت گزارشگر ظهور می کند ولی در گزاره های پایانی یک همزاد پنداری ژرفی با ضمیر( تو) بوجود آورده ودر حقیقت راوی استحاله  می شود در ضمیر(من) ودر متن می ایستد وکنشگر می شود ضمیر من (راوی)که درابتدا در کنار ضمیر (تو) قرار می گرفت در یک جابجایی خودش را در برابر ضمیر (تو) قرار می دهد و این تغییر ودرهم تنیدگی آن منجر به توان تاویلی گسترده ای شده است. هنگامی که راوی در جایگاه ضمیر(من) خودش را تحمیل می کند در حقیقت دری دیگر در متن باز شده دری که رو به ایستگاه باز می شود جایی که ماندن معنا ندارد و همه محکوم به رفتن هستند( اکنون در ایستگاهی – اکنون منتظر)

ضمیر (تو) و ضمیر(من) به شکلی زیبا و حسرت بار هزاران مرتبه از کنار یکدیگر عبور می کنند تا در چهره هم نشانه ای آشنا پیدا کنند با آنکه می دانند چیزی نخواهند یافت ولی باز هم...(در رخسار هم چیزی آشنا می جویند ثبات این متن بخاطر تجزیه و تحلیلی است که متن را تخریب می کند تا رابطه رمزگانهای بکارگرفته شده در آن را کشف کند چون این متن در مجموعه ای از عناصر و رمزگانها  حل  شده  است و رمزگانها  در جریان  ویرانی  متن  ثابت می مانند.

      

 

  نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM